تبليغاتX
دلنوشت
 از انجیل

(او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.)

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند . او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می کرد، دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و صبر كرد تا کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاي آتش است، نگهداشت تا همه ناخالصی های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می شویم. بعد دوباره به این آیه که می گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره کار پرسید آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ي نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟»

مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست، و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد شد.

«در برابر مشكلات سكوت كن، شايد خداوند حرفي براي گفتن دارد.»

«زندگی چون یک سکه است. تو می توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

|+| نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 11:26 قبل از ظهر  
 هیچ می دانی؟
زندگی، ساعت تفریحی نیست که فقط با بازی یا با خوردن آجیل و خوراک بگذرانیم آن را ... هیچ می دانی آیا ساعت بعد چه درسی داریم؟ زنگ اول، دینی آخرین زنگ، حساب ... زنده یاد سلمان هراتی
|+| نوشته شده توسط در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 1:50 بعد از ظهر  
 حال نوشت
احساس تنهایی می کنم. احساس خستگی و تنهایی. خیلی زیاد. کسی می فهمه؟

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 11:23 بعد از ظهر  
 قطعه ای از فرخی سیستانی

خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم           تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود و گر دو ستانی           فتنه شود، آزموده‌ایم بسی را

عمر دوباره‌ست بوسه‌ی من و هرگز         عمر دوباره نداده‌اند کسی را

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 11:39 قبل از ظهر  
 اگر به خانه ی من آمدی (شعری از غاده السمان، شاعر عرب زبان سوری)
اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است

!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم

!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

|+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:20 قبل از ظهر  
 طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر

کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

............ ......... ......... ......... ........

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم  بدی.

دوستدار تو

بابی

............ ......... ......... ......... ......

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

............ ......... ......... ......... ...

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 ............ ......... ......... .........

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

............ ......... ......... ......... ..

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

............ ......... ......... ......... ..

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

............ ......... ......... ......... ....

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

|+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:6 قبل از ظهر  
 بهترین شعر 2008، سروده یک کودک آفریقایی
‏ ‏When I born, I black

When I grow up, I black

When I go in Sun, I black

When I scared, I black

‏ ‏When I sick, I black ‏ ‏And

when I die, I still black

‏ ‏And you white fellow

When you born, you pink

When you grow up, you white

‏ ‏When you go in sun, you red

When you cold, you blue

When you scared, you yellow

‏ ‏When you sick, you green

And when you die, you gray

‏And you calling me colored‏?

|+| نوشته شده توسط در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر  
 راه تکراری، مسیر طی شده، دورزدن تاریخ

«چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی»

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:37 بعد از ظهر